1
دیشب به ذهنم زمزمه ای فتاد
خانه ات خراب!!
چرا ؟
سلامم را پاسخی نمی دهی؟
امروز توبه کرده ام
دگر
نسخه ی نفرین نامه ای ..
نپیچم برای کسی
آخر!!!!!
مستجاب الدعوه شدم
دست هایم بسان ِ لسان ِ الکنم
بدجوری شفا بخش ِ التماس ِ دلم شده اند
2
هر بار
بازیچه ای به کودک ِ نق نقوی
درونم می دهم
می گویمش:
با این بازی کنی آرام می شوی
یک لحظه رام می شود .. می خندد
اما !!
باز می شکند یویو را
کز می کند به گوشه ای
در سکوت
یا زر می زند
به زار........
غم .گی ی ی ی ی .نم
3
طلسم سکوت
شکست/ انگاری!
4
می گوید:چه غم ِ کشیده ای
آخر ِ قطعه
می گویمش:
بردوش می کشم غم را
از هوش برده شبنم را
5
رفتم به سر ِ چشمه
دیدم اثری نیست
آب از سر ِ آن جوی گذشته ست
قورباغه به اندوه نشسته ست
6
چه مهربانم من
بارها
با گدای سر ِ کوچه مان گریسته ام
اما
نان ندادمش، یک دانه
حتی
وقتی بغل بغل نان به خان ِ خویش می بردم
...
قابل توجه دولت مردان
7
تمارض به نادانی
وجه ای از نخوتی پنهانیست
ببخشیدم که ..
در برابر ِ ویروس ِ کمون ِ اپیدمی شده ی اجتماع ِ امروزم
مصون مانده
این دلک ِ بی شیله پیله ی دانایم
شبنم
چقدر خالی ام از ..
احساس
شبنم
بالا بلندم
پایین بیا از خر ِ شیطانت
مگر نمی بینی؟
کوتاه کرده ام دست و..
شسته ام دل ز خواستنت
ای خواستنی تر از
خواهش ِ دلخواهم
..
گفتی:
بلند بالای بی دل/راوی تلخ سال های ابری/همراه تمام جاده های مه زده/بنشینم کجای این مسیر/که وقت آمدن/سیب سرخ گونه هایت/محرم راز لبانم شودبازمی گویم:
ای روح ِ استوار
من روحی سرگردانم
در تمام مسیر ِسبز ِ جاده های وصل
پنهانم
هر جا نشسته ای
تکان مخور!
قرار خواهیم یافت در کالبدی یکتا
...
شاید بر کالبدی چون تو
که حجیم تر است
هجوم آوردم
من خویش را گم کرده ام
تا خویش را پیدا کنم ...
.........
بخوانید پست های قبلی را لطفا
دیشب به کوی سعادت ترا نظر فتاد؟
کین من ِ همای خراباتی ِ سعادت را
بر دوش گرفتی و رندانه ام بردی
به قصر ِ خیال خویش؟
2
اینجا شبستان ِ
نه ..نه !!..
انارستان ِ دل ِ دخترکی غرغروست
به نام شبنم
که دانه های دلش پیداست
اما کمی
فقط کمی داناست
نگوییدم خود شیفته ام
می دانید؟
آنچه شما دزدکی
یواشکی به خودتان می بندید
من بلند بلند می خوانم
اصلا ............
می نویسم
با لهجه ی شعرهای خودم
3
کاریکلماتور
دریچه قلبش گشاد شده است
ترافیک عابران ِ دلباخته
بیداد می کند
خیال می کنند
دل او اتوبان است
که از هم سبقت می گیرند
به بوق ِعشوه ای
4
دلم بسان ِ ابر ِ بهاریست
نگاه کن!!
شعر می بارم
برای همین است که
سر سبزم
امان از این
زبان سرخ...
5
آتشی بر دلم
اوووف .. تاده
که هر چه بر آن
آب ِ دیده می فشانم
خاموش نمی شود
لاکردار...
6
من ،سازم
تو
اما کسی نمی نوازد در من
چونانکه کسی نمی خواند از تو
گر که بفروشیم
در بازار ِ سیاه ِ مکاره
چنان بنوازم که خریدار این سازت
برقصد به شوق ِ آوازت
که در گلو مانده
همان که در حنجره ی عدو هم مانده
شبنم
آسمان دل من گشته سیاه
معصیت کرده دلم پر ز گناه
مگر امید وصالی مانده
همه زندگیم گشته تباه
خاطر افسرده شود گر نروم
بهر دیدار رخش گاه بگاه
سرو از قامت او لرزیده
از رخش زرد شده پیکر ماه
به صفاتش نه که من شیفته ام
به جمالش همگان غرق نگاه
سوختم سوختم از درد فراق
سینه ام گشته پر از ندبه و آه
عاشقی دولت طوفان باشد
که چنین گم شده بیراهه و راه
عشق شیرین به دل فرهادی
بکند کوه به آسانی کاه
لیلی از دیده مجنون بنگر
تا نیفتی تو در این راه به چاه
عسس دل شده مغلوب که او
حمله ور یک تنه گشته ست سپاه
دل اسیر قفسی پولادین
منم آن بیژن افتاده به چاه
سبب زندگی من این است
دل به زنجیر ولی سیطره خواه
ای شهین از چه غمینی شاید
یار آید برسد وقت پگاه
من دعا گویم و آمینی گو
خالقم گفته تو ای بنده بخواه
شبنم شیروانی
(شهین داودزاده)
سال 1370
1
برای تو که
پر می دهی
کبوتر ِ دلت را
هر دم
سوی صیادی
2
سر در کمند ِ دوست می کند
نیکوست
این اسب ِ وحشی ِ رمیده ی دلم
3
دلم ریخت
در رویا رویی ..دل ِ تو
از وقتی تنه ام زدی
به الفاظی
...
لنکنت گرفته
لفاظی
4
پنبه نرشته ی دل ِ من است
گر بیاید او به راه
رشته رشته می کنم
ابرهای پشته را
تا ببارمش به شعر آشنا
5
کاریکلماتور
داسی برایم بیاور
کاش هایت سبز شده است
گر خدا خواهد
می خواهم خر ِ من را
درو کنم
زیادی رشد کرده است
در من
6
پناهگاه ِ شعر ِ من
امن است
سقفی از شعرهایم
برایت خواهم ساخت
مجنون آواره ام
و بستری از لالایی
تا کودک ِ درونت بخسبد به امن
تو هم از سحر کلام ِ خویش
شبنمی بپاش
بر گلبرگ خیس ِ لب های تر ِ شعرم
تا آواز ِ مهربانانه ام در گلو
خفه نشود در سکوت
7
خوش بحالت ای رضا
دوماد حجله آسمون می شی
شبنم
حالا تو می گویی ام مادر بازی کنم برای کودک دلم؟
عمرم به بازی گذشت
دعا کرده ام که..
بمیرم!!
بازی تمام شود.
اما حیف .. قلبم تیر نمی کشد
گویا سالهاست
بازی تپیدن ز یاد برده نیک
نتیجه :
معلوم است هنوز
تو زنده ای
و من ساعت بازی هایم را
با تپش قلب تو تنظیم می کنم
مبادا که خاموشش کنی... نتپد ...بازی تمام شود
و من ِ بازیگر
مستجاب الدعوه شوم به فوتی
فوتی:(به دو مفهوم :مرگ، به زودی)
شبنم
مولود جان ،
سلام دنیا
یک حادثه همیشه حادث نیست
اتفاقا برعکس
دنیا جای امنیست
هیچ احدی ترا سیلی نمی زند
که اگر
یاد بگیری، زمین نخوری
حالا در نهایت
زمین ترا بخورد
می توانی وصیت کنی
دستکش هایت را هم ارزانیش کنند
تا!!
حسرت ِ ناماندگاری دست های ترا نخورند
قربانت شبنم شیروانی
--
ترا به سر منزل مقصود
راهی نیست
پناهی نیست
بیخود
دل خوش کنک
به رگ ِ ورآمده ات
تزریق می کنی
شبنم
1
ابری طلبد شاعر
درزایش بارانش
ابری شده ام من هم
اما .. نمی بارم
"کی شعر ترانگیزد"
ابری که چونین باشد
رعدی بزنم آیا؟
تا غرمبه ای خوانم؟
یا صاعقه ای پاشم؟
شعری شودم ظاهر
بر شعر ترت پیچد
خشکت بزند شاعر
2
با من نرد مباز
که می بازی
من شاعری بازنده ام
که در قمار
کلمه می بازم
به قدر ِ اسکناس
3
چیزی به من بگو
که آرامم کند
آرام اگر که نه
رامم کند
4
من شاعری کلمه بازم
نه کفتر باز
کلمات را چونان کبوتران ِ دست آموز
پر می دهم ز آشیان ِ دهانم
با چهچه ای
5
عاشق زخمیست
که زخمه ی معشوق
می خراشدش
به ساز ِ عشق
می بینی که سازم کوک نیست؟
معشوقم
6
باشد، بیا
به سبک ِ عشاق عهد عتیق
به هم
عشق ورزیم
دور ازهم
صبورانه
7
منی
در من نمی گذارد
او
رشد کند در..
من
شبنم شیروانی
1
عشق را که ..کاشتم در دلم
هوس درو کردی
حالا
بذر غم می پاشم
دیگر چه می کنی؟
راستی
قتاله ای برای قتل من آماده کن
بدجور............
هوای مردن دارد
این سرم
که سنگین است
2
باز خشمی چنبره می زند
دلم
زخمی ی کدام حادثه گشته است
این عدو
3
تـَنگ ِِ غروب که می شود
ترا تنگ در بغل گیرم
در خاطرم
که خیلی تـُنـُک نشوی
روی سینه ام
تا نیمه های شب ِ مهجوری
4
زمین
از آن ِ زمینیان است
در نشستن ِ لحظه ای..
بر آن
دل خوش نمی کنم
زیرا که
آسمانی ام
5
یک مترسک می خواهد باغ ِ دلم
وقتی
کلاغ های نوک دراز هجوم آوردند
بر او سنگ بزنم
متواری شوند
زخم زنندگان باغ احساسم
6
کلمات برای من
سنگهای یک قل دو قل اند
یک قل اش را من می گویم
دو قل اش را تو بگو
این بازی قیل و قال
تمام ناشدنیست
7
به مترسکی دل بستم
اما دل نبست او
که چوبین بود
بیخود نیست.......
که من هم درخت شده ام
8
نمی پرسی ام
چرا دوست می دارم
این مترسک را
که صد بار زنده می شود و میمیرد اندر دلم؟
یک شبح است؟؟؟؟؟
از مجاز و حقیقت ِ موجودی ماندگار
که خود اختراعش کرده.. ساخته ام
خمیر مایه ی ساختنم شده است
تا توانا کندم
قلمی بزنم
بر صفحه ی سپید کاغذ
همچنان قدمی بزنم
در دالان ِ تنگ و تار ِ آرزوهای گمگشته ام
گم نشود احساس ِ زنده بودنم
به گورستان ِ حیات
شنیده ای که؟
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما"
جر می دهم واژه های تنگ را
می نویسم این جفنگ را
می شکنم کوزه تنگ ِ دنیایم
من ماورایی ام!!
وقتی هیبتی چونین بزرگ در من حلول می کند
صد بار شیفته می شوم بر آن
هیبت ِ مترسک چوبینم
آن درخت
شبنم
چنان پست جلوه کرده ای در نظرم
که اگر
سراغ بگیرند مرا
...
کورترین نقطه ی اراده ی تاریخ کجاست؟
بگویمشان
پست ترین ارتفاع جغرافیای عشق تاریخی!
همت تو بود
حمایت ِ تو بود
از من
---
تااااااااااا.
رنجستان ِ حقیقت ِ تو
نا.....یی نمانده است
برایمان
شبنم
دلم برای طعم تند یک دانه فلفل سیاه تنگ شده
انگاری
همان ریزه میزه ی تیزی
که یک ذره.. ببویمش
برای تمام عمر
شعر عطسه می کنم
شبنم
عاشق شو
اما فارغ نه
این وضع که حمل می کنی
هزار قلو هم که بزایی
حجمی هست زایش را
که حجیم تر بشود
این بطن گشادتر از تصور است
بطنی که عشق در او لانه می کند
--
به چشم من خیره می شود
زل زل
می گویدم :
چقدر مردمکانت سیاه پوشیدند
هوای گریه دارد مگر ؟
همیشه ی چشمانت!
--
فتیله ای که موشک ِ دل ِ ترا گر داد
کجاست؟
می خواهم فوتش کنم
بیشتر از این
ترا نسوزاند
شبنم
در خواب ناز
در لحظه ی نیاز
بر باغچه ی تنم
صد بوته بوسه می کارد
آن باغبان ِ شوخ
شینم
راه نمی دهد مرا یار به حجره دلش
روی نمی کنم خراش
مویه نمی کنم دگر
قطره به قطره
سر به سر
روح نمی دهم تنش
شور نمی کنم شرر
آه نمی کشم دگر
خاک نمی کنم بسر
مویه نمی کنم دگر
قطره به قطره
سر به سر
روی.. بر سوی او نمی آرم
چون شبیخون
به شعر او نمی بارم
با تو ای عزیز ِ جان
سیر می کند مرا
از تمام ِ حرف های بیکسی
گاه خواهشی مرا
دور می زند : بیا
نوش کن به یک نفس
زهر ِ تلخ ِ خنده را
بشکن این سبوی پر ز ِ مویه را
وای !!!!!!!!
دست ِ پیش را من گرفته ام هنوز
پیش ِ من بمان کمی
بیش پس مرو
به دور
شبنم
آمدم یکباره ترا کنم هــــــــــــــو
افتادم به چاه ِ زنخدانت یکهــــــــــو
یادم نمی آید....
که خواب نیمروز بوده است یا شــــــــــــو
تنها سیاه و سپید دیدمت که می گفتی:
رسوایی من و تو
در این دیار.. سالهاست افتاده چـــــــــــو
شبنم
تکه خرده های هویت ِ مرا
کجا؟
انداخته ای بیرون
از خانه ی دلت
تنها خط و ربط مانده یادگار از من
بر دیوار ِ خانه ی تو
آویخته مانده است
فی امان ا..
یعنی که من متوفا شده ام !؟
باز بیامرزدش خدا پدر ِ عشق ِ نجیب ِ مرا
بی آنکه دیه ای طلب کند ز تو
خون بهای لحظه های از دست رفته را
بخشید و رفت
ای کاش آبی ز اشک ِ چشم ِ خویش
می ریختی به پشت ِ قدم های بی سرو سامانی اش به مهر
تا اینگونه غبار ِ بی کسی هایم
در رفتن ِ پایانی
نفس گیر نمی شد به زجر
شبنم


