تبليغاتX
درخت دانایی


بر تیغ ِ خواهشت نشسته ام

شقه می شوم

نیمم برای تو

نیمی دگر ترا

دهان باز کن !!

تمامم را بلعیدی ؟؟

حتی کرم های ذهنم را ...

حالا

در چشم تو وول می خورند

وقتش نشده........ سیبی دگر طلب بکنی ؟

 

شبنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 20:58  توسط شبنم شیروانی  | 



آرزوهایم را بر هیکل تو نقش می کنم

ای تندیس ِ عاشقانه ام

--

در این طرف دنیا

من از فرط تمنایی که برنیاوردی

جیغ می کشم

و آن طرف ِ دنیا سمت تو

سونامی ای رخ می دهد

و تو درآن غرق می شوی

تن عریان ترا برایم سوغات می آورند

هیهات.....

 به این بخت پریده رنگ

 

--

سرفه می کنم . عاشقانه

تمام ِ عاشقان خفته در گور

نبش قبر می شوند

..

عطسه می کنم . عارفانه

شمس نیمه شب ..شبی

کنج ِ بستر ِ نیاز ِ من طلوع می کند

..

گریه می کنم . خاضعانه

یک غضب ز ِ سمت آن خدا

سوی من حواله می شود

------

دیگر دلو ِ وجود ِ تو

از چاه ِ حضور ِ من

سیراب نمی شود

می گویی ام

با این فراخناکی تقدیر ِ مان چه کنم ؟

فصل خشکسالی احساس هم که

نزدیک است می بینی؟

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 11:56  توسط شبنم شیروانی  | 



یک غزل تا دم ِ دروازه ی صبح که بخوانم کافیست

تا بنازم به سر ِ سرکش ِ مست ِ مغرور

و بتازم به دل ِ تاریکی

مثل یک بختک شوم

مهر داغی بزنم پیشانیت

گر چه تو می دانی

همه ی دلخوشی ِ بازیها

به تو وابسته شده

به تو ای بازیچه

یویوی پیچیده بر نخ ِ این دل ِ عاشق پیشه

دل ِآفت دیده عافیت می بیند

اگرش باز به بازی ِ شبانگاه

تو دعوت بکنیش

بکنی یا نکنی ؟

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 12:44  توسط شبنم شیروانی  | 



سلام راوی ِ قصه های پرنیاز ِ من
تو حاضری قیام کنی؟
علیه این خدای ماندگار
که حاجتی نمی دهد
به شکوه ی شبانه ی سینه سوز ِ ما
بیا وضو بگیر
به اشک ِ چشم ِ من
سپس بایست
خلاف ِ قبله ی خدا
رو به روی من
نماز کن
به سجده گاه ِ این تنم
نیاز ِ خود بخوان
به گوش ِ من
بچش نمی
زمزم ِ ضمیر ِ پرنیاز ِ من
قسم به آن خدا که پشت کرده ای به او
سراب این تنی چو من
پر آب می کند
تمام خشکسالی تن ِ ترا

شبنم


+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 19:52  توسط شبنم شیروانی  | 





بیا زندگی را به سبکی نو و سبز

ورق بزنیم

و میخی به شادی

به درهای غمبار ِ لق بزنیم

فلق را که پیمایشی کرده ایم

دوباره سری بر مزار ِ شفق بزنیم

 

شبنم


 

 
+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 16:14  توسط شبنم شیروانی  | 




بی تو خورشید ِ دلم رنگی به مهتابی زند

خون ِ سرخ ِ شعر ِ من رنگیزه ای آبی زند


شبنم
 
+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 12:6  توسط شبنم شیروانی  | 



به شیطان گفتم

آخر نگفتی ام به کجا ؟

خانه داری ای ابلیس!!

گفت: در دل ِ تو

هرگاه به سوی آنکه .....

 ترا ترک گفته می روی

روی از تو برمی تابد

دلت می لرزد

آوار ِ مرگ بر سرم خراب می شود

آنجاست که می میرم

اما باز

به خشم غرور ِ لگدمال ِ تو

حیاتی دوباره می گیرم

 

شبنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 16:7  توسط شبنم شیروانی  | 



اگر خورشید را در کف دست راستم بگذارند

و ماه را در دست چپم

ترا با دندان نگاه خواهم داشت

قربان کوچکی اندامت بروم

که قابل حملی

پیر زنی حریص با دندانهای مصنوعی

 

شبنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 14:25  توسط شبنم شیروانی  | 



هیچ بنایی را جز تو نمی خواهم
راضی به رضای خدا هم نمی مانم
باید
خدا ترا به من بدهد برکت
و گرنه ........ عاصی می مانم
شاید
دارد ابلیسی دیگر در من شکل می گیرد
این اشتیاق خواستن است
که می سوزدم
تمامی تار و پود ِ جان ِ خسته ی مرا

شبنم
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 10:19  توسط شبنم شیروانی  | 



حدیث ِ بی کسی ام را
بعد از این
به باد خواهم گفت
به لحن غم نه
به لحنی شاد
خواهم گفت
---
سرم را به بالین ِ خیال ِ تو
می نهم
هرشب .............

شبنم
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 10:7  توسط شبنم شیروانی  | 



ترا نگفته ام؟

که قبله ی دل ِ منی

کج مدار؟

هر بار که بخواهم

دو رکعت نماز ِ عشق بخوانم

رو بسوی تو کنم

لب بر مهر ِ لبان تو می نهم

سجده بر سجاده ی تنت

با حضور ِ حضرت ِ تو

تصویر ِ زندگی ام تمام رخ و رنگیست

بی تو نگاتیوی سیاه و سفید و نیم رخ است

سرد که غبار ِ گذشته ی حرمان

بر آن نقش می بندد

هر بار مکبر ِ سرودهای عاشقانه ام را می گویم

که قد قامت ِ عشق را

به بلندای تماشایی قامت ِ تو

بدوزد

در حجله گاه ِ حریری ِ ذهنم

جا خوش کرده ای

لمیده بر تخت ِ پادشاهی

و بر اقلیم ِ وجودم

حکم می رانی

سلیمان وار

منم بلقیس

ملکه ی صبایی که

تخت و تاجش نیست

خراجش نیست

تا کام از او بستانی

تنها نقطه ی اشتراک ِ من در تو

فهم ِ زبان ِ وحوش است

که هر دومان می فهمیم

ای وحشی ِ رمیده ز ِ من

منی که

هاجر وار با پای دلی زخمی

هر باربسوی سراب ِ تو دویده ام

گرچه

عبرت نمی گیرم اما ..

می دانم !!

قطره ای زمزمه ی زمزم ِ عشقم

روزی سیراب می کند

همه ی تشنگان ِ جنون را

آخر

دیشب خواب دیده ام

مرا به دارالمجانین می برند

به جرم ِ عاشقی که سوخته است

دل ِ خویش و سوته دلانی

چند.........

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 22:29  توسط شبنم شیروانی  | 



سلام حسنی

بیا جمعه به مکتب برویم

اگر در را باز نکرد

بابای مدرسه

سنگی به شیشه اش خواهیم نواخت

تا بشکند

تمامی ِ حسرت ِ سال های از دست رفته مان

تو قلاب کن دست ِ خویش به مهر

من از دیوار می پرم

درب مدرسه های غیرانتفاعی را

بروی همه ی بچه های خیابانی خواهیم گشود

به رایگان

تا شرارت هر چه که... بزه

در پشت ِ درهای بسته ی مهر کز کند

یک بچه ی نان ِ خشکی

کوچک و کثیف

با گچ سفید بر دل ِ تخته ی سیاه ِ زمان

نقش کند .. این ضجه  را :

" بابا نان نداد

زیرا که معتاد گشته بود

من تنها نان آور ِ خانواده ام !!"


 

شبنم  

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 23:4  توسط شبنم شیروانی  | 



+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 13:30  توسط شبنم شیروانی  | 



سلام بر دوستان عزیز  شما را به خوانش شعرهایم  به این آدرس  هم دعوت می کنم :سحر بیان
http://sarasee.blogfa.com



 
+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 9:39  توسط شبنم شیروانی  | 



با تو پنهان شده در محبس تنهایی خود

گفتگوها دارم

عشق بازی

دل نواری

نردبازی

دل گدازی

گاه خاری شده در چشم ترت

گاه چون یک نفس از عطر پرت

تو که دیوانه مرا می خوانی

ز چه

دیوانه

به گرد تن من می گردی

تن من زخم غریبی دارد

که زچنگال وجودم خونی است

بنگر این زیبایی

که به روحم جاریست

تن زخمی منم

به مثل

 چون

خاریست. 

شبنم شیروانی

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 7:51  توسط شبنم شیروانی  |