تبليغاتX
درخت دانایی


حوصله اش را پای دیوار ِ چرت پک می زد
دودش به د ِماغ ِ فضولان رفت گفتندش :
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 18:43  توسط شبنم شیروانی  | 



سلام
دوباره دلت بهانه گرفت؟
بهانـه خانه که گرفت؟

شبنم شیروانی



پاسخ :

دوباره مرغ دل من بهانه گرفت
قفس شکست و به بام تو آشیانه گرفت
تو عشق را به غلامی کشیده ای در بند
غلام عشق تو از بند غم نشانه گرفت....
...
اینهم فی البداهه ...
حالا تا بعد

-----
سلام
بابت فی البداهه تان سپاس
اجازه می خواهم طنزی را چاشنی آن کنم

با این بداهه ات
مرا لوس می کنی
چون گربـۀ دم بریدۀ ملوس می کنی
کسی چه می داند !!
شاید در شهر خیال ِمن
این شعر را
مهر یـۀ عروس می کنی

شبنم شیروانی

سطر آخر اشاره به فیلم کلاه قرمزی و سرو ناز است که کلاه قرمزی به سرو ناز
می گوید: "از دست شما دخترها. تا پسری به شما سلام می کند خود را لوس
می کنید و رخت عروس می پوشید "

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 22:48  توسط شبنم شیروانی  | 



هیچکی نفهمید واسه چی

 

بلا می ریزی تو چشات

 

برق تو چشمات از چیه ؟

 

طلا می ریزی تو چشات ؟!

 

خودت بگو چی کار کنم

 

دختر بی حیای ده

 

آتیش زدی به جون من

 

بلای من بلای ده

 

بوی غزل می ده تنت

 

قافیه ها رو می شکنی

 

داد بزنم پیش همه

 

قاتل شعرای منی

 

نصفه شبای کوچه مون

 

ناز صدات و کم داره !

 

می دونی زندون چشات

 

هزا ر تا متهم داره ؟

 

چی شد خدای مهربون

 

که یه شب تو رو آفرید ؟

 

فرشته چش بود که تورو

 

واسه رو کم کنی کشید !؟

 

دوتا تمشک وحشی رو

 

جای دوتا چشات گذاشت

 

برق دو تا ستاره رو

 

آورد و تو چشات گذاشت

 

یه کم شراب زد به تنت

 

بلای کوچه مون شدی

 

خدا خودش فهمیده بود

 

خدای کوچه مون شدی

 

بعدش روی صورت تو

 

با بوسه هاش امضا گذاشت

 

روی لبای قرمزت

 

خدا دلش رو جاگذاشت

 

امشبه رو مهمونتم

 

نزار که هر جایی بشم

 

خودت می دونی که باید

 

با چی پذیرایی بشم !؟


محمد انصاری

عضو انجمن ادبی اندیشه شیروان

http://msansari.blogfa.com
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 21:0  توسط شبنم شیروانی 



خاربن ِ مژگانم

تیر می کشد

الان

از بس تیر کشیده ام بیرون

از آن

می دانی من کیستم ؟

دختر ِ آرش

کمان ابرو

***

ترانه(به لهجه مشهدی بخوانید)

به چشمان ِ خمارُم

تیر ِ مژگانـُم

تیز

می خوابه

گمونم یک عدد مژگون

شکسته قامت ِ رعناش

در چشمان ِ بیتابـُم که بی خوابه

***

خودت را

با آب ِ روی من

بشوی

خیلی رو داری

چرکولک


***

سلام مهدی جان

اینها را برای تو می نویسم

بی دلیل نیست که منتظرت مانده ام

همه همیشه همه جا منتظر یک مصلح اند

اینکه نام و القابش چیست چندان توفیری نمی کند

مهم انتظار است که گاه به سر می آید

و تصور می کنی سر ِ کار گذاشته شده ای

بعدباورهایت فرومی ریزدودیگرمنتظر ِمنتـَظَرنمی مانی

این شعر را تازه برایت نوشته ام

شاید اصلاحی در امور بنمایی

ای مصلح!
...

کمر همت را که می گیری

دیسک ِ دولت از آن طرفش می زند بیرون

بعد دولتمردانی را می بینی

که فریاد می زنند

که ای وای

کمرمان شکست زیر ِ بارتان

ای مستضعفان!!

پیاده شوید

خط 11 پس به چه کارتان؟

اصلا بیایید کمکمان کنید

تا بر شما حکم برانیم

به یاد ِعدل ِعلی

کمک های نقدی را هم پذیراییم

###


وای اگر طرۀ آن یار مرا آید دست

لب ِ من هم بکند

آنچه مسیحا می کرد

***

از لا مکان کــــــــبریا ، مهــدی بیا مهــدی بیا

جانها همه در شوق تو،ای منجی صلح و صفا


ای یوسف کنعان ما، پیوسته می خوانم ترا

ای موسی عمران ما ،ای آیت لطف خــــدا


 ای نغمه داوود ما ،ای گوهــــــــر مهر و وفا

اندر دعای روز و شب ،پیوسته می گویم بیا


ای مهدی صاحب زمان ،ای حجت صبر خدا

تنها تویی تنها تویی، موعــــــــــــود کل انبیا


قاعد تویی قائم تویی، ختــم تمام اوصـــــیا

مهدی بیا مهدی بیا،مهدی بیا مهدی بیــــا


شهین داودراده (شبنم )

سال 66


****

 

امشب شه هر دو جهان پا می نهد بر این جهان

تا باز گوید بهر ما از راز و اســــــــــــــــــرار نهان

 

از پرتو روی مهش دنیا درخشــــــــــــــان می شود

خاک از صفای مقدمش چون باغ و بستان می شود

 

ایوان کاخ خســــــــــــروان از هیبت اندام او

چون مشت خاکی بی بها ریزد به زیر گام او

 

وقتی که رخ بنماید او پرده ز چهرش بر کشد

جان هزاران منتطــــر سوی جمالش پر کشد

 

 

آری چو او آید ز راه در شام یا وقت پگاه

از عرش برخیرد ندا زین آفرینش مرحبا

 

از فیض روح چون گلش دنیا گلستان می شود

با دین پاک و برحقش کافر مسلمان می شود


زهره داودزاده ( شیدا )

سال 71

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 10:27  توسط شبنم شیروانی  | 



دست ِ من نیست
که بی دست برندم
به سر ِ دست
همان نیمه ی پنهان ِ مرا
دستانی

--

وقتی به قبض شاعرانگی

 

ملول می گردم و

 

می شوم دچار

 

زبانم لوله می شود

 

هیچ نمی چرخد

 

--

 

این کلام را از من نشنیده

 

نپندارید

 

بلوغ تهمت ِ خامیست

 

که

 

میوه های کال

 

از اتصاف ِ به آن

 

بر خویش می بالند

 

این کلام را از من نشنیده

 

نپندارید

 

آنکه ارشاد می کند هم

 

رشد می خواهد

 

چه رسد به بچه مرشدش

 

--

 

در پنهانی ِ شعر و احساسم

 

ادراکم تیز می شود

 

چاقو کهنه اش

 

دسته می یابد

 

چقدر نامتجانسند

 

در تماس ها و کشمکش ها

 

زوایای وجود

 

احساس و ادراک را می گویم

 

به محض

 

یکی مرده است

 

دیگری تابوت

 
 
 
 
 

شبنم 

 


 
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 21:24  توسط شبنم شیروانی  | 



 

امروز رفته بودم به سالن مشاطه ها

بعد از کمی انتظار

نوبت به من هم رسید

استاد گفت :

 برو رخت کن

رخت ِ رویت بکن

من هم رخت بکندم

از اندام بیگناه

به سرعت رفتن ِ برق های عجل

وانگه خرامان خرامان

رفتم بسوی میدان گاه

چشمت روز بد نبیند

که وای.اسفا.ناگاه!!

تجاوز ِ چشمان ِمشاطه ها

پیچید چون عشقه ای

بر اندام ِ من

هول و ولایی مرا در برکشید که نگو و نپرس

خواستم بدوم چادری کنم به سر

اما چه کنم که به تاراج رفته بود انگار

تمام ِهوسناکی ِ اندام ِبیگناه 

در چشمان ِ هیز ِ تنی چند زن

یادش بخیر

خوانده بودم حدیث ها

از چشم ِ بد و هیز ِ ظن ِ زن

زن هم اگر چه محرم است

بر جنس ِ موافقش

اما چه ترس دارد

چشم بد و نگاه ِ خرابکار ِ زن

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 14:19  توسط شبنم شیروانی  | 




آفتابه بدست

آفتاب گردان های اجتماعم را

آب می دادم...

یک آفتاب پرست

چرتش پرید

با اخم مرا گفت :

آب نده!!

در هرم تابستان!

عطشمان می سوزدمان

گفتم :

آبرو داری می کنم

هیچت نمی گویم!

خطابم کرد

آبرو !!

مثل ِ آب ِ روی آتشی که

بجای خاموشی

پخش می کنی شعله مان را

آی آتش پاره ی آفتابه بدست ِ آفتاب چرخان ِ آفتاب پرست پران

القاب دوشس ها را گرفته ام می بینی؟

 

شبنم  

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 13:0  توسط شبنم شیروانی  | 







+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 20:39  توسط شبنم شیروانی  | 



گوش ات را بیاور

کسی نشنود!!

...

دوش شیخ مرا با خویش برده بود

می پرسی ام کجا؟

به سرای سلامتی

آنجا که باده به باده می زنند و

عربده می کشند

نوشا نوش

آنجا مرا توبه داد:

زاینجا که تو شدی بیرون

چادر به نیش می گیری و

سکوت می کنی و

خموش

زنهار این پند را

بنما

آویزه بر گوش

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 12:39  توسط شبنم شیروانی  | 



از دیروز به کشفی تازه رسیده ام

چند تار ِ موی من

مرده بود. سپید

دندانه های شانه چوبینم

در اصطکاک ِ موهای مرده ام

فریاد می زدند

قیژ قیژ

هر کس بجای من در آن

تعزیه  دلخراش

شاید

ناخن به صورت ِ زیباش می کشید

از حسرت ِ گذر ِ زود هنگام ِ جوانی اش

اما

رژه دلبری های پیش

دل خوش کنک شده بود

از برای من

گفتم سر بتراشم

قلندری کنم

عمر مانده را

سروشی آمد ز ِ آینه ام

زیبا رخ ِ سنگین دل ِ نازنین ِ من

ای زن

با موی سپید ِ تو

زنانگی ات محو نمی شود

دخترک ِ پیر ِ سر به هوای من

حوای من

حوا اگر زنده اگر

خفته در کفن

در گور هم قبضه کند

قلب ِ گور کن

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 16:21  توسط شبنم شیروانی  | 



شوریدگی تو جذبم می کند

بی هیچ طمعی

از تو که آویزان می شوم

به منبعی لایزال می چسبم

چون کنه

خلاف می گویم

نه

قصد ارتزاقم نیست

در شیدایی تو  گم می شوم گم

اما به تمنای

گفتنت که می گویی ام :

برو!!!!!!

چسبم وا می شود

شل می شوم

در خلسه می افتم

آه

من کجا هستم؟

اینجا چه می کنم؟

ها؟

 

شبنم

 
 
+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 15:49  توسط شبنم شیروانی  | 




تمام ِ دارایی من از طبیعت

همین یک گلدان است

گلدانی

 به وسعت  ِ یک چمدان

  چون کولیان ِخانه بدوش

کلید در مشت و

خانه بر دوش

طبیعت ِ جانم را

دارمش

در آغوش

می روم کوله ام

سبکبار است

توشه ام معناست

به مرور

ساکن می شوم

بر تمام ِ خانه های این شهر ِ مدهوش

تنها آشنای من

در محله های غریب

موذن ِ مناره های بیداریست

که هماره  می خوانند

سفر بخیر شبنم

قطره ی روشنی

از یم

 

شبنم


 
+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 12:44  توسط شبنم شیروانی  | 



اطلاعیه

مردی که

از نفس ِ من

زنده شد به عشق

و ثبت است سند حیاطش

بر جریده  دفتر املاک این محل

فامیلی اش مسیحا بود

حالا که در بند من گرفتاراست

دو دربند مغازه هم  خریداراست

از یابندگان دلش می خواهم

به من برسانند

گمگشته ی سرای محبت

غضنفر را


نشانی : میمیک مماغش
شبیه ممه  قمر جان است

 

شبنم  

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 16:51  توسط شبنم شیروانی  | 



ای عیسوی نسب ِپر نفس

من غایبم

به قیامت ِ قامت ِ حضورت

می رسانی ام ؟

با واژه هایی که

طعم ِ عبور

 نیست در آن؟

...

عشق گویا

در قد ِ قد قامتت پنهان شده

عقل اما

در حریم ِ عشق ِ تو زندان شده

--

اینجا

کسی دارد مرا می خواند

کسی که ناکَس است

ببینم این کس

تو نیستی

کرکس

نه !!

نگو که تو نیستی

هیچکس

--

زیره به کرمانی

 می برمت

مته به خشاشی

 می خرمت

اما

این امر..

بر من مشتبه شده است

تو همانی

همان ؛ رطل  ِگران

 که هر  شب  پر می کنمش

می نوشم

و دم صبح ِ خروس خوان

به توبه ای

می شکنم

و

پهن می کنم

رحل رمضانی را که

باز

تویی

غنوده در آن

می ترسم بخوانمت

ای آیت شیطان


شبنم  

 

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 7:18  توسط شبنم شیروانی  | 



سیم ها

تاب ِ درد ِ دل ِ ما را

بر نمی تابند

بی سیم بهتر است

اگر قاصدکی بودم

نسیم خوشتر بود

نورها نیز

غمزه ی بالا شهریان را

بسرعت ضرب الاجل

می تابند

بیا

به عصر حجر برگردیم

که با هایی و هویی

همه دهکده  جهانی را

 خبر کنیم

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 20:54  توسط شبنم شیروانی  | 




بیا مختصر بشویم

کش آمدن ِ فاصله بینمان

ما را، مفصّل نمی سازد

مفصل ِ کاذب ِ ارتباط

دارد می شکند

ربطی به من ندارد

تو می خواهی برو

خواهی بمان

و اگر بروی

من، بی تو

به ایجاز می رسم

با توست که مطولم

طول ِتمام ِ تاریخ با من است

حتی ساعاتی که نزیسته ام

ای من ِ اندرون ِ تن

با توام

مرا می فهمی ؟

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 20:15  توسط شبنم شیروانی  | 



زبان بر کام می خسبد

دهان خشک است

تا شعر تر انگیزد

نفس در این قفس

سینه

به حبسی تازه محکوم است

چه آواها

که نشنیدند

آن کرهای بی مغز ِ سیک پندار

روایتگر

روایت های ظن خویش

 می گوید.

واینجا

من

سکوت ِ صامتی

فریاد می سازم

درون ِ حبس ِ معنا دار ِ هر  سینه

شرارت می کند

کینه

 

شبنم


این شعر نیست تشر است که محکم می زنم
http://elahesokhan.blogfa.com
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 10:22  توسط شبنم شیروانی  | 



شعر

 نماد ِ شعور است

رمز ِ عبور است

گرچه

سلیقه ای و کور است

شعر

 شاهدی بی مدعاست

شاعر

عاشقی بی پرواست

برباد می دهد

 خاکسترش را

اما

جاودانه می سازد

بسترش را

شعر

گاه شاخ می شود

بر خویشی که

خوشی را تاب نمی آورد

خواهش ِ کمالیست که

کامل نمی شود

الا به سعی

نیازیست که

نازپرورده نمی طلبد

رمزیست که

رازش پیداست

کلامی که

 کلماتش کتاب می سازد

چه خوب چه بد

ناقدیست که

 نقد می کند

اول

سراینده و شاعر را

انگشت ِ اشاره ای

بر مشاعر ِ شاعرست

شعر

تهمتیست که

افترا می بندد

فقط

به شاعرش نه به غیر

پس نقاد نمی خواهد

هرگز

نان ِ شهرتت را مخور شاعر

که کلنج می شود اگر

تنور شعرت همجنان نماند داغ

و دماغت از باد نام آوریت مکن چاق
 
 

شبنم

 
+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 18:55  توسط شبنم شیروانی  | 



تیغ را مـَـــکــِــــــــــــــــــــــش

مــَـــــــــکــُــــش مــــــــــــــــرگ ِ ما

شبنم


 
+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 16:39  توسط شبنم شیروانی  | 



"کاش بودی دریا دریا"

و تو

سیراب نمودی به لبی

این همه تن ها را

"کاش بودی دریا دریا"

که نه در کوزه تنگ ِ شکم ِ این غم ها

"کاش بودی دریا دریا"

پر صدا

موج بر اندام ِ تو

می لرزانید

ماهی و جنگل و رود ِخاموش

رقص در جزر و مدت

می آویخت

"کاش بودی دریا دریا"

که نه در وقت ِ خواب

بل به وقت ِ سحرم

که تو بخروشی و من

این من ِ موج شکن

بسرایم

به تو با لحن  ِ سروشی

بر پا

شبنم

 
+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 12:42  توسط شبنم شیروانی  | 



نمی دانم... وقتی

تمام ِ دلم را

 دور می زنی

ابتدا و انتهایش را

خواهی یافت؟

چه دل توپی دارم

همیشه

 برایت تاپ تاپ می زند

سر ِنخ ِ دلم را گم کرده ام

مشتت را باز کن

ببینم !!!

دست تو نیست ؟

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 23:14  توسط شبنم شیروانی  | 



 


گفتی که ظلم و جور

هرگز نمی شود

برپا و استوار

محمد

والا پیامدار

محمد

پس این سراب

چیست؟؟؟؟؟

کجاست؟؟؟؟

پایا و استوار

محمد(ص)


سحر بیان

http://sarasee.blogfa.com

و

الهه سخن

http://elahesokhan.blogfa.com


را هم بخوانید:

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 10:44  توسط شبنم شیروانی 



 

 

 

من نقشه های عمارت ِ دلم را

 

بی برنامه می کشم

 

باور کن

 

اما

 

یک هدف متعالی را در آن

 

بک گراند می کنم

 

یک هدف متعالی که

 

ارزش دویدن و نرسیدن را

 

داشته باشد


شبنم شیروانی

سحر بیان
را هم ببینید

http:sarasee.blogfa.com




 
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 8:54  توسط شبنم شیروانی  | 



به محمد دامغانی عزیز:

شعر شما در انتهای ذائقه ما طعم شکفتن می دهد گرچه واقعیت ها را می نشاند اما از آنجا که شما وابسته ی نسل امیدید رنگ امید در آن موج می زند.


هر دو شعر شما زیبا بود:

http:damghany.blogfa.com

فی البداهه ای تقدیم شما :

...

پس

بخوانید

همان

جاودان شعر خوش ماندن را

گرچه فصل کوچ است

در شب حادثه

در عین عبور

 می شود

خوش هم بود

 جهت هجرت این خستگی پاهامان

چادری را به سر باد بنا کرد و

غنود .

شبنم شیروانی

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 13:54  توسط شبنم شیروانی  | 



تازه گی ها

لاله ی گوشهایم تیز شده اند

خرگوش وار

زبان قلمم کوتاه

امان

از دست ِ این

آمال پرستی ها

به زور ِ دگنک هم که شده

می خواهم

از نامعادلات ِبغرنج

معادلات ِ حل شدنی

بسازم

خرگوش ِ سفید ِ دلم

هوای خواب خرگوشی دارد

در تابستان ِ خدا

از هرم ِ تب ِ همه گیر

پاهایم

پاشویه می طلبد

دست هایم

برف

با همه  چشم سفیدی ِ همیشگی ام

دلم

همچنان

 می سوزد

دست از طلب  ِخویش نمی دارم

در صف ِ نماگزاران

ایستاده ام

و حلوا حلوا کنان

در قنوتی

طلب ِ کام ِ شیرین می کنم

اما

با چرخش هر دانه ی تسبیح ام

زهر ِ تلخ ِ تکفیر

درکامم ریخته می شود

عجب حکایتی است

عـُجب ِ اعجوبه ای چون

 مــــــــــــــــــــــــــــــن

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 12:58  توسط شبنم شیروانی  | 



از دوردست ها

 آوازی

چون صفیر می آید

روحی کبیر

در کالبدی صغیر

باری

روحی حجیم

در هجوم حادثه ای عظیم

جاری

روحی رفیع

درتنی حضیض

آری

نایی عطشناک

در نی ای خشک

ناری

گلویم می سوزد

...

پژواک سکوت من

در

دره تنهایی

سفینه ی روح است

در حال عروج ِسبکباری

 

شبنم

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 23:50  توسط شبنم شیروانی  | 




 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 15:40  توسط شبنم شیروانی