امروز آمدم
تا
نفس هایت را بشمارم
چو پیش
اما
تو نبودی
یا
شاید
اصلا
نفس نمی کشیدی
نبضت را گرفتم
برای هیچکس نمی زد
می ترسم
مرده باشی
شاید
...
شبنم

bycicle


ورزش هر نوع تنشی را از میان بر می دارد
خصوصا وقتی روحت در گیر یک غم است
علی در لفظ ناید
چون
مگر دریا رود در کوزه تنگی
علی بابی است
اما باب شهر علم
علی گویا که قدرش را
غدیر خم می داند
چو من ذرات بی پروا
به بال شوق می آید
ورای اوج عشق اما
چه می داند
نشانی هست
از مهر علی آنجا
شبنم شیروانی
۲/۱۱/۷۳
من سنگسار عشق ابدیتم
از ازل
فراتر از
عبور و حضور این بشر
---
در بحر تفکر
غوطه می خورد
دختر دریایی
---
ثبات های دهر
ثبات مرا
رقم زده اند
--
وقتی که بت شدم
نگاهی به اطرافم افکندم
دیدم جماعتی تکفیر می کنندم
در خود فرو رفتم
بغضی در من ترکید
که خود شکن شده ام
خود را نهیب می زنم
ای شبنم
عصر امروز حلاج و ابراهیم
نیازش نیست
خود شکن شو
که بت نشوی
شبنم
ديشب
که
تشته بودم
ليوانی عطش
نوشيدم
حالا که سيراب گشته ام
سرابم
نيازی نيست
دست هایم
قربانیانِ بزهِ ناکرده اند
که به صلابه
کشیده شده اند
بایّ ذنبٍ قتلت
شبنم


گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
شبنم
عشق چوبه ی داریست
که
عاشقان را
بر آن
می آویزند
عریان
چوبه داری که
به دستان هنرمند معشوق
منقش است
در گذرگاهی که
شیطانک های ریز و درشتٍ
ملبس به لباس حیا ی تزویری
پرده درند
شیطانک هایی که
به خیال خام خویش
حلاج را
رمی جمره می کنند
پنهانی
شبنم
نه به قالب تخیل ٍ امیخته به تفکرم
که تخیلم را
چشم کور می سازند
و تفکرم را
گوش بریده
کورچشمان ٍ کر دماغ ٍ این خطه
اینجا غریبه ام
از نگاه های پر از نفرت مردمان این شهر
می توان فهمید
که مرا نمی فهمند
شبنم
بر هر که نگریستم
مرا شکست
چرا که من آینه بودم
نگرنده بود
که در من نشست
از من نشان بماند
یا نماند
نسیتم ملال
آری نگرنده شکننده بود
که شکست
شبنم
زن فرشته رحمت يا عفريت ظلمت
اين منم زن
كيست گويد ناتوانم مي توانم
مي توانم
مركب تند هوس را بر ستيغ كوه بي قيدي كشانم
مي توانم
كيست گويد ناتوانم
مي تواند
خون رگهاي غرورم
در رگ مردان نامي جوش آرد
يا كه بر لبهاي عياشان عالم نوش آرد
مي توانم
مي توانم گوشه اي از دامنم را دانه هاي مهر پاشم
يا كه در يك گوشه اش هم نفرتي جون سحر سازم
اين منم زن
كيست گويد ناتوانم
دستهاي قدرت من
چرخهاي هر زمان را مي دواند
مي توانم چون عروسكهاي ديرين
طرح يك بازيچه باشم
يا كه در كنكاش حل مشكلاتي
پاسخي
نه
بلكه خود انديشه باشم
اين منم زن
مي توانم دستهاي عاطفت را
پل بسازم
تا كه مردان جهاني
در عبوري جاوداني
دستهاي دوستي را
سخت بفشارند
اما
مي توانم خود پلي باشم
كه بر آن
چكمه پوشان ستمگر
از وراي تيرگي ها
در عبوري پرتردد
خانه هاي ظلم را بر دوش آرند
كيست گويد ناتوانم
مي توانم
مي توانم
شبنم شيرواني ( شهين داودزاده )
10/3/70
عاجز است انگار
و من امشب
صبورانه به عجز
زمانه می نگرم
از خویش
شبنم
برای نبض شعرهایم
نسخه می پیچند
به مشابهت تصورات خویش
اما من
در این تب مزمن
که هذیان
سراغم آورده است
هر بار
مدام گر می گیرم
و
می لرزم
شبنم
خواستم باز شما را
شعری بسرایم
اما...
باز!!!
هیچ.
بماند
زبان در کام بماند
و سخن در دهان بماسد
بهتر است
تیغ را نباید
همیشه کشید
چرا که خونین است
از پس حادثه ای که
باید به فراموشی سپارمش
بدریغ
به شیوه حرفه ای خودم
یک پاک کن بر می دارم
و پای تخته سپید دلم
نقش می زنم
![]()
![]()
![]()
شبنم
به همه رازهای جهان سلام می کنم
درود بر شما
که
SECRET
می مانید
از یک سوء تفاهم
به تفاهم رسیده ام
فکر می کنید
با که ؟
معلوم است دیگر
با خدا
همو که
راهگشای
نیافتادنمان در چاه است
شبنم شیروانی



