امشب
دستهای سیاهم را
که از سیاه مشق های
شعرهای
این روز و شبم
سیاه ترند
بر تخت سلول انفرادی ذهنم
می بندم
تا جم نخورند
و اعتیاد بدست گرفتن
اندام رعنای قلم سبزم را
از دل سپیدم
دور می کنم
و
بازدوباره
رقص شیوای
مجدد کلماتم را
آغازخواهم
کرد
باز
دوباره باز خواهم گشت
تا نگارین
نقش هنرم را
در
تصاویرذهنی خیال انگیز
با عشقی نجیب
به تصویر
کشم
همان عشقی
که به پستوی نهان دلم
سالها ی
متمادی با قداستی محتوم
از چشم
نامحرمان
نهان
ساخته ام
تا دوباره هایی دوباره
بازخواهم گشت
شبنم شیروانی
به من نگویید
که بیداری ام
ز چیست
به من بگویید
که این بیداری
ز اوهام کیست؟
من
یا
تو ؟
##
درب مکتب خانه را بستم
شاگردان خموش
بس که دیشب
خون تاکم
خون فشان کردند نوش
مهر جمعه می زنم
بر سر در هر روزه اش
تا فلک سازم
شاگردان خودخواه چموش
##
من صوفی ام
که صاف
انعکاس نور الوهیت
در من پیداست
گرچه عرفان نخوانده ام
می فهممش
به الفبای جان خویش
یک تکه بزرگ
از آینه حقیقت
بدست دلم
که هرگز نمی شکند
با هر خراش روزگارمخوف
صاف تر شود
در هر تراش حوادث تلخ و
در وقت ناگوار مچاله شدن دلم
تصویر های ناپیدا
در پشت نقره اندود آن
مشهود می شود
که به من
ثابت می کند
این من فارغ از تنم
جزیی از حقیقتیم
حقیقت ابدی خدا
که به هیچش
التجایی نیست
جز او
سرآمد خوبان خوب
خدا
پس حاجتی به غیر نباشد
در گذر
##
باید به سوی خدا
بروم
گر مرا نپذیرد
ز همه جدا
بروم
در صبحی علی اطلوع
وقت سحر
گرگ و میش
تاریک و روشن هوا
وقتی همه جز بندگان خدا
و آنانکه از درد روزگار
بخود می پیچند و
خواب ندارند و بیدارند
باید
به پیش خدا
بروم
شایسته است
بخاطر حبه نباتی که
از پس آن آب حیات
دوش
به من داده است
سپاسش گویم
باید به پیش خدا
بروم
باید
شبنم
lمرا هم
دست بسر کنید
گر دستتان نمی رسد
به سرم
و یا
نامحرمم
لگد مالی
خاک بر سر کنید
شبنم




خشمی مرا در بر گرفته
که دریای آسودگیم
هیچش کناره
نیست...................
##
اسباب خشم مهیا شد و
خشمی خون فشان
حلقوم مرا درید
دیوی درون تن
تنوره کشید
که های این منم
تنها یل زمان
خشمی مرا فشرد
قلبم عنقریب
می ترکید
من نیز
خشم گرفتم
به خویش و به دیگری
اما
بس نکته ای عجیب دیدم
در این
این خشم من
دیوار صوتی فریاد درون آن دیگری را
هم
به خونخواهی دلش
شکست
فریادی که
بغض گشته بود
به روزهای پیش
در خواب و خیال خویش
شبنم
هیبیتی
ریاکارانه
سراغ من آمده است
من سوخته ام
به صداقتم
ای وای من
دریغ
سازمان بهزیستی
اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی کرچ
انجمن جوانان سرآمد
http://javananesaramad.blogfa.com
از آخرین باری که
شاخ زده است مرا
از آخرین باری که
من ٍ علف به مزاقش
خوش نیامده ام
عجب بزیست این
بزبز قندی
شیرش شکر
نمی خواهد
از بس که او
فرهاد و
علفش
من
شیرینم
شبنم
آنوقت های
نچندان دور
که عاشقانه
مردی مرد را
می ستودم
به شیوه زنانگی
در آخرین قهر و آشتی های
مکرر زمان
وقتی با روی پشیمانی
به دنبالش دوان شدم
و زار و نزارگریستم
که
مرا ببخش
سنگ ریزه ای نثارقلب مجروح وعاشقم کرد
که
دلم عمیقا شکست
بعد از آن
همواره
پیش خود فکر می کردم
چه خار جفایی در دلم
خلاند
اما بعدها
که سرگذشت ناله ها و ضجه های
مردان مرد را شنیدم از پس هجر
فهمیدم
که من برایش
چقدر عزیز بوده ام
حال آنکه نمی دانستم
مردی عاشق و نژند می گفت:
وقتی امید وصلی نمانده است
کوچکترین شعاع اتصال به معشوق
مرگ تدریجی ی عاشق است
برای مرد
پس مردان محکم و استوار و بالا بلند
می برند این
آخرین نخ ضعیف امید را
که نمیرد دلی
به حسرت شوقی محال و
دست نایافتنی
که هیچ نیست
محققش
گرچه برای ما زنان دچار
کورسو روزنه ای
که بیابیم
خوش نقش و نماست
زیرا بر آن
چشم می دوزیم
تا همیشه عمر خویش
دلبسته می مانیم
می سازیم
از آن
نقطه اتکاء خویش
آری
مطابق طبیعتمان
یکی بیشتر
زیادی است
برای ما
زنان
شبنم
مرغ هوای دلم
هوای پرکشیدن داشت
اما
به یکباره
آبله مرغان گرفت
حالا
به کنج قفس تنهایی اش
نشسته است
به خیال پرواز
دلخوشست
اینجا
تاولی در دلم
نشسته
آبسه می کند
مدام
اما هیچ
نمی ترکد
سوزن جفا کجاست؟
این چرک و خونابه ترس و تردید
دارد خفه ام می کند
باید
بترکانمش
$$$
با هر که دویدم
مرا درید
وقتی فرصت از خط
پریدن دادم
به او
$$$
دهانم
تلخ شده است
باید به کام
فرهادم
شیرین کنمش
اما دریغ
...
یوسفم
باز گمگشته
باز
به کنعان
نمی آید
$$$
چنان بر او
سخت خواهم گرفت
که بشکند
الماس سخت دلش
به ناخن تدبیرم
آخر من
زنی
مدبرم
$$$
وقتی عصبانی ام
دهان شعرهایم
کچ می شود
کلاه را کج می گذارم
بر سرم
و
نگاه تصویر هایم
کج کج است
مدار راه رفتنم هم
کج است
زیکزاک
$$$
امشب مرا
چه شده است
پرهای شعر من
یکی یکی فرود می آید
انگار
وحی ای
نازل شده است
بر من
یک الهام
شاید نشانه هایی
در پس و پشت
ابرهای کینه توز
نهفته است
نه
من نمی بارم
زایشی
در من شکل گرفته است
گویا
جغدی بر ویرانه دلش
می خواند
و من
نفیر نفرت بارش را
با حلقوم
شعر خویش
فریاد می کشم
انگار
اژدهایی در
دهانم تنوره می کشد
هان که منم
رستم دستان
پهلوان عیان
بنشسته بر تخت روان
بس است دیگر
مردمان
راحتم بگذارید
مغشوشم
و مدام
در نوسان
ارادتمند - شبنم
پاندول
چو مولانا
به شمس جوهر خویشم
به سوی
عالم بالاش
بشتابم
####
این نقد را دست به نقد به نقاد می گویم
اول
دهنم
شیرین کن
به حلوای آفرین
وانگه
سیلی ای بنواز
به
نقد
به سبک
مبدع
بدیع نقادی
همو
شبنم
نی به خواهش های نفسانی بود
عشق را از مهر می باید چشیــد
عشق را در فعل می باید که دید
عشق در عاشق مطلا بافـــــداو
عشق در ظاهر مصفا ســــازد او
شبنم شیروانی
عشق های ساده
یک روز
می میرند
بسادگی عاشقان ساده لوحش
عشق هر چه
پیچیده تر
مانا تر
چون اسارت مادام العمر
خوش بحال من و تو
که پیچیده
عاشق همیم
شبنم
مهرت به مسجد دلم
محراب خواهم کرد
باید به موذن شعرهایم
بگویم عاشقانه تر
اذان کند
شبنم
به مسلخ تهمت می برند
برایش چه می توان کرد
جز سکوت
اگر افشا کنم
دامن پاکم
خواهد سوخت
به جرم ناپاکی
چه دنیای دونیست
گلی
شبنم
کمی مرا
بتکانید
خاکی ام
بوی مرده ی
برخاسته از گور
می دهم
##
هر بار
که سالگشت وفات مادرم
بوده
من با او
قرار ملاقات برزخی
داشته ام
هر بار
می میرم
زنده می شوم
باز
خوش بحال مادرم
که به یکبارگی
مرد و رفت
آنکس که
گفته اند :
هزاران جان داشته است
گویا
منم
شاید
ناف مرا
نیم بسمل
بریده اند
##
سرخوش آن روز
که ما را
به جفایی
بکشند
به جفایی که
نه
بل بهر خظایی
بکشند
سینه را هم
سپر هر دو بلا
می سازیم
##
بیا ای شور مستی
مست بگذر
اگر
با من هماوردی
تو دیدی
هست
بگذر
شبنم شیروانی
ای چو شعله ای لهیب سوزناک
ای چو شمع سوخته از عشق پاک
سالها از عشق پنهان سوختی
لیک از بیم کسان لب دوختی
گر چوققنوسی شوی روزی فنا
خیزد از خاکسترت ققنوس ها
بچه ققنوسی که از آتش بزاد
طبع او نرم و لطیف آید چو باد
همچو شبنم روشن و رخشان شود
روی گل بنشیند و پران شود
...
....
....
قدرت ا.. شریفی
شاعر معاصر
مادرم چه منصفانه می سرود
شعرهای من بسان کودکند
مهربانتر از شما
مهربانترند چون
در غم و خوشی و بیهشی
در کنار من همیشه بامنند
مادرم چه منصفانه می سرود
شعرهای او ز بعد مرگ نیز
نقش بر مزار او نشسته اند
شعرهاچه بی صدا
این خطوط هم نوا
خالی از روان و روح مادرم
شکسته اند
بر مزار سرد و سنگ او
نشسته اند
مادرم چه منصفانه می سرود
شعرهای او بسان کودکند
مهربانتر از من و
مهربانتر از شما
شبنم شیروانی
روحش شاد
شاعره و هنرمند فقید صدیقه گزل آبادی(شعله)
تولد:1312/3/23
فوت:1379/3/23
هدیه ای نثار روح پرفتوح او برای میلادش
هدیه ای از خدا
مادرم عین گل لبخنده
حرکاتش دو هزارون پنده
مادرم قشنگه چون یه تیکه ماه
مث یک چراغیه تو کوره راه
وقتی که غم تو دلم خونه کنه
یا که آبجی کوچیکم بونه کنه
مهربونی از چشاش پر می کشه
به دل کوچیک ما سر می کشه
فقط او حلال مشکلای ماست
بله اون هدیه ای از سوی خداست
##
و مرثیه ای در فراق جسم خاکی مهربانش
خراب این خراب آباد بودن
چونان تصویر و عکس و یاد بودن
نگر یک لحظه با او همنشینی
ز هجرش این چنین ناشاد بودن
اگر با خود مرا می برد مادر
بدینسان از غمش آزاد بودن
کنون او رفته تنها مانده ام من
سکوتی از پس فریاد بودن
شبنم شیروانی
(شهین داودزاده)
جماعتی که گوششان بدهکار پرچانگان نیست کاریکلماتور دوست می دارند .
$$
به کفشدوزک باغم سفارش دادم کفشی برایم بدوزد
$$
بوی بد شکم سیرش از دهان پیداست
$$
سیب دلم را به شمشیر نگاهش شقه کرد
$$
نیم خورده ها که نیم خور شوند ربع می شوند
$$
کچل: موی کم نشانه عقل زیاد است
پیر:سفیدی نشانه پاکیست
سیاه پوست: بالاتر از سیاهی رنگی نیست
$$
وقتی خروس می خواند
روباهان همیشه تشویق می کنند
اما صاحبخانه گاه دانه می دهد خروس را و
گاه سنگ ریزه می زند که
بس است قوقولی خودخواه
$$
شاگرد ناسپاس:
پای در کفش استاد کردم
کهنه بود و گشاد
باید کفش نو بخرم
برای کلمات کاری ام
شبنم
سهراب
مرا می گفت :
خودت را بزرگ نبین
که
کله پا می شوی
درون چشمان او
نگریستم خوب
دیدم
تصویرم
واژه گونه است
راست می گفت !!
شاید در چشمش
بزرگ شده ام
که تصویر مرا
وارونه می بیند
با همه تواضعم
مرا خودبزرگ بین
خظاب میکند
شبنم
حس خوشایندیست
طعمی گس دارد
بعد از
یک
حس تعلیق
می چسبد
گوارای وجود!!
مستی که
شمع می شود و
پروانه می طلبد
هم
دیدنیست
شبنم
مستمعان اینچنین صاحب سخن را بر سر ذوق می آورند
تقدیم به مخاطبان فهیم این سطور ازجانب وبلاگ درخت دانایی :
-
دستها و پاها و چشمهاو گوشهایم
تنها نیستند زیرا همیشه جفتند
برای محافظتشان
دستکش ها و پاپوش ها و عینک ها و سمعک ها
بیایید
به شما نیازمندم
می خواهم لمس کنم هرچه را که هست و نخراشد دستانم
. بدوم تا دور بی جراحت پاهایم.
ببینم همه چیز را حتی بی نور از پشت شیشه ها
و بشنوم
اصواتی را که در حیطه توانایی گوشهایم نیست .
پس مخاطبینم
ای دستکشهایم.
پاپوش هایم .
عینک هایم و سمعک هایم
بیایید
به شما نیازمندم
شبنم شیروانی
سوار بر عقربک های رقاصش
طی خواهم کرد
به طریقی دگرگونه
شبنم
به من نگاه کن
تنی مرا
به باغ می برد
به صحنه های داغ می برد مرا
به پای خود نمی روم
گریز نیست
انتظار
به ماه و سال های رفته مان قسم
تمام سوزها و سازهای شعر من
برای دلخوشی شعر تو
سروده شد
نگفتمت که نشکنی؟
که شمس هم
شبی سوار اسب ابر تیز
رفته بود
بسوی دور های دور?
به مولوی و شعر های او نگاه کن
ز سوز آن کسوف شمس
شرح سوزناک
نفیر مرد و زن درآن
همیشگیست
زمانه را زمان رفتنست
سپهر دیگری کند
مرا
صدا
سپهر دیگری
کند مرا
صدا
شبنم شیروانی
گاه در اجاق دلم
یاد تو
چون سیر و سرکه
می جوشد
شبنم
گفت :
چرا همیشه دنبال منی تو آه
آه گفت :
تو رو با منی به راه
نه من در پی ی تو روباه
بس است
دیگر
رو به تو نمی کنم
حتی
به نیم نگاه
شبنم
مراقب
حرف هایت
باش
ای
مدعی بلندای بی بدیل
وقتی
گفتی:
ترا
دید می زنم
حس
حقارتی
در
من
بزرگ شد
من
بارها شنیده ام
می
گویند:
با
آن کسی که
ترا
حقیر بشمارد
دم
خور مشو
این
را که
می دانیم !! ؟
شبنم
خطر خطور کرده
به ذهن خطیرم
خاطرم خطریست
دارد
به مخاطره می افتد
اما
شکایتی نیست مرا
که نیست
آیت
به غایت
در نهایت صدایت
که موج می زند
مرا دریاب
شبنم
به اینجا هم سری بزنید
http://parazit.blogfa.com
مجنون مونثی
درکوچه
مذکری بظاهر عاقل را
ناسزا نثار همی کرد
مرد لختی در چشمان زن خیره شد
سپس سیلی ای بر صورت او نواخت
مجنون مونث در حالیکه
گونه با دست می فشرد
بدنبال مرد دوان گریست
و گفت :
صبر کن مجنون من
رهگذران که گرد آمده بودند به تماشا
به سخره پرسیدند:
از کجا دانستی او همان مجنون است
زن گفت :
از آنجا که
وقتی به مردان دیگر که بظاهر عاقل می نمودند
ناسزا می گفتم
مرا می بوسیدند
زیرا می دانستند که
جنون دارم
اما او
خود خود مجنون است
که اینچنین
مرا سیلی می زند
چون شما مردان عاقل که
زنان عاقله تان را برای بی ملاحظه
گی در کوچه و بازار
تقبیح می کنید
او هم چونین کرد ه است با من
مرا سیلی زد
بخدا این همان مجنون من است
که 30 سال دنبالش می گشتم
شبنم شیروانی
توضیح: این نثر فکاهیه را شعر نپندارید
مخاطبان فهیم
متشکرم
با هر نظر
که تشجیع می کنم ترا
دگرگونه می شوی
با هر نظر
که تقبیح می کنی مرا
دگرگونه می شوم
ای ناظر
خفته ی چشم بسته منتظر
من کاملا
بیدارم
و
هوشیار
اشارات
کافی است
شبنم
چون زلال آبها
ای تو
زهرا
دخت ختم انبیا
ای که
همسنگ و تراز تو
علی
پاره تن از برای
مرسلی
شبنم
سال 71
انا اعطیناک الکوثر
فصل لربک وانحر
ان شانئک هوالابتر
ای فاطمه ای دخت پیمبر
ای بهر علی چشمه گوهر
خود سرمد اثنی عشری تو
آن شیردلان مجمع اختر
تو همره آن شیر خدایی
کز جود تو شد حلم مصور
قربان تو ای طاهره جانم
ای زوج نکو در بر صفدر
تو مادر آن دخت خطیبی
نامش شده زیب همه دفتر
محبوب تو آن ذات تبارک
تمثیل تو آورده به کوثر
صدیقه کبری که بجز توست؟
ای فسخ کن شیوه ابتر
پهلوی ترا کینه شکسته است
شلاق زدت قنفذ کافر
از ما تو جدا گشتی و رفتی
در عالم ارواح تو انور
از ما تو جدا گشتی و رفتی
ای اسوه زن بودن بهتر
شبنم شیروانی
( شهین داودزاده )
سال 71
مدار زندگیم را
دوست می دارم
اما
بدان
تو
خارج از دایره آن
نیستی
هنوز
شبنم
سلام
همسفرسفرهای دور و دراز من
سفرهایی
چنین تا شدن
نه
بودن
تو
تن
عریان واژه هایت را
در رودخانه ای سپید
به شیوه ای عیان
غسل
تعمید می دهی
به بیان
و
من
خسته
ام
پای
دلم زخمیست
کوله
بارمان
بس سنگین است
بگذار
بگذاریمش
به زمین
این
عقده های گره شده
در دل را
من
هوای دویدن دارم
به
مقصدی روشن
اینجا
بس تاریک است
هوای دلم
که
قوتش
نور
بوده است
گنجایش
دنیا را
از
خویش
نمی
خواهم
زان
رو
که
دنی تر نیست
این
شرشر مستانه
ریزد
همه ریزش ها
از
شرم وجود زن
گر
خیز برآرم من
از
خیزش خیزش ها
شبنم
جقدر
قوی شده است
در من
باید خط زد
آن را
از درون تن
شما
چه می گویید؟
شبنم
من
تنها
تنا
بنده ای هستم
که
خود را خدای می دانم
زبانم
را گاز می گیرم
آخ!!
خدای
که نه
جدای
از خدای هم
نمی
دانم
از
بس
غوطه
خورده ام
به
دریای جنون مکاشفه ام
مکافاتم
چونین شده است
ذره
ای
از
خدا
درون
خود
کشف
کرده ام
که
مرا چون سپند
برآتش
نشانده است
اما
چه
حیف
هنوز
در
ابتدای
هفت
خان
رستم
حقایقم
شبنم
جیرجیرک دلم
در این بستان
می خواند
شبنم
غیاب غیب
پس کشید
پرده را
دیدگان منتظر
چه روشن است!!!
ار شعاغ نور
شبنم
نام
سرخپوستی مرا
رقصنده
با گرگ می خوانند
آخر
من
با
هر آهنگی
رقصی
عجیب می دانم
از
شعر نفرین نامه ات پیداست
سوتت
نه سوت
بل
شیپور است
شیپور
شیپورچی حاکم
که
اخبار
دهکده مجازی را
بر
مرد و زن
تقریر
می کند
حالا
خود
دانی
بزن
سوتت را
من
هم می رقصم
با
زوزه تو
گرگ
شبنم
تیغ
مرا
تیز کشید
گردن از موی تو
باریکتر است
---
من مرده ام
چشمان این مرده
بازمانده است
و شعرهای بازمانده از او
هوار می کشد
نام ترا
بیا
فاتحه ای بخوان
بر تن بیجان و مرده ام
شاید
به نفس عیسوی تو
زنده
گردیدم
شبنم
این همه آدم و حوا
آنوقت همه تنهایند
آدم تنها
حوا تنها
ای خدا منجی ای بفرست
که با همه آشنا باشد
یا که ردپایی
از خود خود خدا باشد
شبنم
خسته ام
موافقید سکوت کنم ؟
کمی
شبنم
هروقت به خواب خرگوشی فرومیرفت-خودرا دربهشت"هویچ"می دید.
http://parazit.blogfa.com
مي خواهم به بهشت بروم
اينجا جهنمي شده است برایم
سرتان را با هویج بالا گرم کنید فعلا
تا برگردم
شبنم
مرد
کور عصا بدستی
به
عربده
به
زنی بینا
می
گفت :
یا
مرا بخواه
یا
ترا هم کور می کنم
به
گفتن ناسزا
یا
مرا بخواه
یا
ترا به پیکان تهمتم
کور
می کنم
با همین عصا
پس از تفکر:
زن به ضجه گقت:
بس است دیگر
مرد کور مجنون
شکست عصایت
از بس کوفتی
بر سر بیگناه من
ای کاش
چشم بصیرت می داشتی
که می دیدی
چشمان زیبای من
چگونه دنیا را
زانچه هست
زیبا تر می بیند
بیا
دستت از خواهشت بکش
من چشم زیبای تو می شوم
نیازی به نگاهت نیست
من بچای تو نگاه می کنم
دنیای زشت را
زان پس
تصویر می کنم
برای تو
زیبای و دیننی
شبنم
غبار گامهای استوار تو
که پیچیده در فضای ایمان است
هنوز
ریه های ظلم و بیداد را
خراش می دهد
تو رود هماره جاری
و دریای پیوسته متلاطمی
ای ستاره دنباله دار
دیگر جایگاه پایمردی خالی نیست
ایمانی را که در باغچه دلهامان کاشتی
هر روز گل می دهد
بر بال کدامین کبوتر
اینگونه تا عرش رفتی
که زمینیان سفر کرده بر ماه
هنوز مبهوت عروج تو اند
کلامت چه بود ؟
جذبه فراتر از جاذبه زمینی ات
استکبار را بر زمین گرم نشانده است .
شبنم شیروانی ( شهین داودراده )
دوشنبه 20/4/70

http://shantya.blogfa.com/post-148.aspx

چنان صادقانه
باورت کردم
که بعد رفتنت
حسی درون من
شیون می کند
که بیوه ام
شبنم
زنی هزار چهره و
عروس عجوزه دهر
که می گویند
خیال می کنم
مرا خطاب می کنند و با منند
از بس
ناسزا
بسزا
شنیده ام
به جمیع واژه ها
مظنون گشته ام
باید به پیش یک روانشناس بروم
دارم تباه می شوم
به عیان
شبنم
معادله ای هستیم
که مجهول آن
منم
به توان تهی
و تو متغیردومی که
همواره داده های متغیر
به خود گرفته است
شاید توان نداشته باشی
بشنوی
پس
بخوان
این مرا
نیازی به درک و اثبات و
معلوم کردنم
نیست
که نیست
باید که همیشه مجهول بمانم
به توان تهی
همیشه مسئله های حل نشده را
دوست می دارم
چون خودم
و تو
شبنم
این گدا کیست؟
که بر تخته سنگی نشسته است
بر آب
سرش را بر چوبدستی عصا زده است
یعنی که
پای دلش زخمیست
ترحم کنید
لقمه ای لبخند
یا شاید هم
تکه ای از
گوشت تن برهنه زنی
الحق که
سیرمونی ندارد
این زوار
که با تن برهنه اش
مدام می رود
به زیارت خورشید
هر بار که خورشید در پشت ابر
از او روی برتافته است
چوبدستی اش کوبان بر زمین
شعرها و نفرین نامه های ناسزا و دلخراش
تصنیف می کند
چونان گدایان طلبکار روزگار
شبنم
آشتی
هایم کودکانه است
کوچک
چون حضور صغری
اما
قهرم
پیرانه است
بزرگ بسان غیبت کبری
چقدر
برایت
" صغری کبری بچینم"
ش ب ن م
از بس به معنا خو کرده ایم
صورت واژه ها راغلط می نویسیم و
کم سو کرده ایم
ش ب ن م
به من می گفت :
شعرت
... (فلان) شعر است
از
بس جنسش خراب بود
باید
بگویم
به
انواع اجناس زن و مرد
شیشه
خورده را هم
اضافه
کنند
ش ب ن م
شبنم
دختر دل شکسته سرشکسته ایست
از
بس دل شکسته است دله
دلی
نیست که بتپد برایش یره
هی
می کند دلخون
دل
مجنون را
این
لیلی وش مونث مجنون
باید
شکست دل سنگ و خارایش را
به
تیشه فرهاد
ای
داد بیداد
فرهاد
هم که تیشه اش شکسته شد
حالا
چه کنیم
بهتر
است
دلش را پاره پاره کنیم
با
واژه های تیز
شمشیر
دو زبانه زبان
که
هم چاک دهن شمشیر زن را
گشاد کرده است
و
هم
دل شبنم را پر خون
شبنم شیروانی
بر دست های نامراد دل
دارد تشییع می شود
شبنم



