![]()
![]()
![]()
عکاس هنرمند (نوجوان ۱۴ ساله کامران یحی آبادی از کرج )
پیشکش خوانندگان محترم وبلاگ درخت دانایی
به میمنت شب یلدا
عجب لطفی داره
مامان کامران عزیز کرسی هم گذاشته
متشکرم شیدا جون
می خواهم
ابراهیمی دیگر باشم
به قربانگاه خواهم رفت
تا
خـــــــــــــــــــــــــــود
را ذبح کنم
شبنم
عاشقان عیدتان مبارک باد![]()
![]()
![]()
انکه سکوت می کند................ شاید
دانا باشد ...........اما
توانا نیست
![]()
آفتاب من اینجاست
در آغوش توانای من
![]()
شبنم
جریانی دلم را می خراشد بس
و روحم را تراشیدست
چه صیقل داده این
دبوار ذهنم را؟
به پشت ابر اندیشه
چه خوابیدست در بیشه؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من آن طرحم
ز نقاشی جنون انگیز
من این دانای خام خام
توانایــــــــــــی
مرا در بوته عشقش
چنین می سازدم
رنگین
شبنم شیروانی
یک فنجان غم
و یک بغل تنهایی
به آغوش کشیدم
سلول های خاکستری مغزم
تغییر رنگ داده بودند
انگار
قرمز٬ سبز می شدند
هر بار
اما هیچ حضوری
عبور نداشت از این
چهار راه ذهن تبدارم
()()()()()()()()()()()
و حالا
صبح شده است
و من در بستر تنبلی
خمیازه می کشم
و چرت پاره می کنم
گویا
()()()()()()()()()()()()()
شاگردانم
از غیبت صغرای من
از فرط شادی
جیغ می کشند
انگار
مثل سوت یک قطار
که می رود با مسافرانی خوشحال
و من جا مانده
در کنار ریل
با پاهایی بی شوق از
حس قدمی رفتن
()()()()()()()()()()()()
کاش
بالی برای پرواز
مرا می بود
و یا طوفانی مرا
می ربود
تا ناکجا آباد
تا مرز خود
شاید هم
به صحنه بی خودی
هر جایی
بجز اینجا
شبنم شیروانی
کمتر مرا به زخم خودت مبتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا بکن
قکری به حال این دل پر بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا بکن
شبنم شیروانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
Even while we speak ,Time,the churl,Will have
been running.Snatch the sleeve of today and
trust as little as you may to tommorrow
Seize the day
Horace
حتی در ان حال که سخن می گوئیم
زمان این موجود تندخو در گذر است
به آستین امروز چنگ زن
و به فردا تا می توانی اعتماد مکن
امروز را غنیمت دان
هوراس
شاعر و طنز نویس رومی( ۸ق.م-۶۵ق.م)
![]()
All that is necessary for the triumph of evil is that good men do nothing
Edmund Burk
برای پیروزی بدی کافی است که نیکان کاری نکنند
ادموند برک
خوابیست
که ترا می بینم
اگر از آن بیرون نپــــــــــــــــــری
و به واقعیت
نپیونــــــــــــــــــــــدی
این جمله
زنگ بیداری منست
"خواب دیدی خیـــــــــــراست"
آری می توانی
بیـــــــــــــدارم کنی
شــــــــــــــــــبنــــم

خطاب به خویش خودم شبنم
پیغام ترا چو باد بشنید گریخت
چون آه تو بر ستاره توفید بریخت
من راز ترا به خویش هم نسپردم
چون عشق ترا به خون دل می آمیخت
شبنم
تا امتداد سکوت بسته شد
پنجره ای که
یک جغد پشت آن می خواند
چقدر دلم
برای خودم
تنگ می شود
گاهی
همین شب است
که
واژه هایم
بد آهنگ گشته
با
آهی
شبنم
پشت پنجره که می نشینی
هم چیزهای نو می بینی
هم از نو چیرها را می بینی
هم دلت باز می شود
و هم خردت ژرف
اینـــــــــــــــــک یک پنجـــــــــــــــــــــــــــره
![]()
من ترا نقد می کردم
و تو
می خندیدی
روزهای میانی آشنایی
تو مرا نقد می کردی
و من
می خندیدم
این شبهای آخر
دیگران را نقد می کردیم و
با هم ![]()
![]()
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
شب های اول آشنائیمان
من ترا فحش
می دادم
و تو
گریه می کردی
این شب های میانه آشنایی
تو مرا فحش
می دهی
و من
می کنم
چه خوب می شد اگر
در روزهای واپسین
دیگران ما را فحش![]()
![]()
.. بدهند و
باز با هم![]()
![]()
شبنم
برای کدام زخمت بسرایم
ای زخمه
که ساز خوشی و ناخوشیت
همیشه
حیرانیست
شبنم
مرا دردیست انـــــــــــــــــــــــــدر دل
اگر گویم زبان ســـــــــــــــــــــــوزد
وگر پنهان کنم ترســــــــــــــــــــم
که مغز استخوان ســـــــــــــوزد
نذر حضرت عباس می کنم
دم خروس را
باور نکن
شبنم
وقتش رسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
این تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا
که از ضمیر ناخودآگــــــــــــــــــاه
به بصیرت خودآگاه مــن
رسیده اســــــــــــــــــــــــــت
چون قطره ی بزاق گنــــــــــــــــــاه
بیرون از دهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان
با واژهایی چینین بسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــط
به سطل فراموشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف کنم
شبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنم
چرخش زمان را کند خواهم کرد
قدم هایم اهسته
ضربان قلبم را هم
باز می گردم
با طرحی نو
شاید وقتی دیگر
لحظه ای
ساعتی
سالی
و.......
می دانم هایی دیگر
وقت خوش
شبنم شیروانی
من آموزگارم
از کالبد پولادین رنجم حماسه خواهم ساخت
گل غنچه های سیز امید را در پهندشت عاطفه خواهم کاشت
تا بامداد ایثار پیش خواهم رفت
آنگاه
دنیایی بی پیرایه می سازم
دریایی از بیکرانی انسان
موج کلامش همت
با ریشه عشقی استوار
زلال جویبار را بر عطش اشتیاق جاری خواهم کرد
یاد خواهم داد چگونه بودن را
خورشید را به مهمانی گلها می خوانم
در هر قدمی قلمی خواهم کاشت
تا درختی از معرفت بار آرد
شاخسارش اندیشه
غنچه هایش امید
برگهایش فضای سبز ملکوت
آثارش حقیقت
خطی از نور تا مرز بی نهایت خواهم کشید
تا پاسدار بیداری باشد
هرمی از محبت خواهم ساخت
پایه هایش عطوفت
بنیانش استقامت
انتهایش حریم امن خدا
شعله خواهم شد
بیشه اندوه را خواهم سوزاند
الگوی صبر را در تفکر سبز
با تدبیر خلاقیت پیوند خواهم زد
مفهوم ارزش را در آزادی
در سایه سار سرو ولایت
در محیط امن اعتماد خواهم سرود
انگاه که آفریدگارم درس حق باوری آموخت
من شاهد هدایت خویش در خودآگاهی ایمان بودم
چون هادی ام امین خداست
من هویت خویش را در تعهد هدایت دیدم
ایل من از تبار عاطفه اند
در حریم حرمت گل
صداقت را پاس می دارند
دستان کوچک یاس ها را
با نسیم ناز پیوند خواهم زد
تا تبسم سپیده را در رویش سبز امید به ارمغان آورد
گلواژه های صمیمیت را
بر سر شاخه های صداقت
پیوند یکرنگی خواهم آموخت
به کودکانم می اموزم
در جوانمردی با بیگانگی از ترس
گذشت را تچربه کنند
درویشعلی تتری
کرمانشاه
از افقهای دور
چهره ای بس بی نور
چشم او خیره به من
سوی من می نگرد
او مرا می خواند
کاش بر حنجره اش قفلی بود
یا که پژواک صدایش می مرد
او مرا می خواند
با نگاهی تردید
سوی او می نگرم
به خودم می گویم
نکند ابلیس است
بایدم سخت مراقب باشم
نرود پایم پیش
ندهم دست خویش
باز او منتظر است
زدو چشم سیهش
تابش برقی سرخ
می دود در تن من
لرزش حنجره اش
که به فریاد برآمیخته است
تار یک وحشت گنگ
می تند در دل من
می تکانم خود را
تا بریزد اثر شرم نگاه
قوتی می یابم
که بدو پشت کنم
شبنم شیروانی
من با منش
دعوا شده
انگار
تن
تنها شده
شبنم
الهــی عشق خود با جان در آمیز
تو این دستم به حبل خویش آویز
نیازم را تـــو می دانـی حبیبا
دو بال روح را بگشـا دلاویــــز
شبنم شیروانی
یک گل برای تو![]()
صد غنچه از آن من
گریه از آن تو
هزاران خنده برای من
شبنم شیروانی
خدا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا !
تو کجایی یی یی یی یی یی یی یی؟
که به دهکده ما ا ا ا ا ا ا ا ا !
نمی آیی یی یی یی یی یی یی یی !!!
شبنم
من از قبله ناز
ترا با خود
که می برد؟
به سر منزل آغاز
بخوان بخوان
به طعم تبسمی دیگر
مرا
بجو بجو
به لحن خوش آواز
شبنم شیروانی
عشق آمد که این چه اعجابیست
کینه را بین که چین گردابیست
شبنم شیروانی
دوست دارم با تو گویم راز دل
سرٌٍٍٍ عشق و سرٌ پرغوغای دل
گاه در آتش رخ زیبای تو بینم هنوز
گاه در آب و گهی در برگ گل بینم هنوز
یاد آن شبها که در انظار هم بودیم ما
خواب آن روزی که با هم در گذر بودیم ما
بعد از آن هجران و دوری رخت
یاد و خواب روی مه روی تو می جویم کنون
حالیا ای یار نیمه راه من
نیمه ای راه دگر با ما بیا
شبنم شیروانی
* اجازه ندهید از یک سوراخ دوبار گزیده شوید
* اگر می خواهید موفق باشید و همیشه پروسه زندگیتان
به جلو برود نه به عقب همیشه به عقبه کارهایتان نگاه
کنید و برای جلو رفتن طرح بسازید در ذهن خلاقتان
* هیچ کاری بدون پیگیری هدف به ثمر نمی نشیند
* انسان موفق از ایده ها و رفتار افراد موفق پیروی
می کند لجبازی می تواندبه قیمت یک زندگی یک فکر مثبت
و شاید یک احساس پاک خسارت بزند به لجباز
قربانتان
شبنم
نم نم



